سمفونی مردگان
سلام. من ناتانائیل هستم. فقط می خواستم برای بعضی از دوستان که برخی از شعرها یا ترانه ها رو که حتی زیرش نام نویسنده یا خواننده اون هست و فکر می کنند به من تعلق داره بگم که منبعد تنها نوشته هایی که در زیر اونها نام ناتانائیل ثبت می شه نوشته ی خودم هست .
من از میان تمام خاطرات گَسَم تو را انتخاب کردم! ببخش وسوسه ی سیبی شدم که زرد بود و تلخ! دلم مال تو دیگر به دردم نمی خورد! از روزی که تاریخ انقضایم را گم کردم هر روز آخرین فرصت بودن است که خیال کنم هنوز فاسد نشده ام! فهمیدنش آنقدرها هم سخت نیست من میمیرم تو می مانی به همین آسانی! دستم را بگیر همین که پریدم رهایم کن... نمی دانم چرا دست دست می کنم برای مردن؟! هوا که هوای تو نباشد نفس نکشیدن آنقدرها هم بد نیست! خیالم را پرت می کنم گوشه ی دنجی تا در آغوشت آرام بگیرد قبل از رفتن خانه را آب و جارو می کنم گلدان کوچکم را تشنه رها نکن خوابت را با کسی قسمت کن که اصلا شبیه من نباشد! مرد خوبم بغلم کن آنقدر محکم که تمام آدمها دنیا از من بیرون بزنند! بگذار اینبار آسوده بمیرم ! ناتانائیل سلام بر همه ی دوستان عزیزم مرسی که تو این مدت بودین و تنهام نذاشتین و مثل همیشه شرمنده ام کردین. امسال نوروز جای همگی خالی، در دل کویر بودم و ستاره و کاروانسرا و آسمان و عشق ! این شعر و همون جا بدون ویرایش نوشتم و به همین شکل به اینجا منتقل شد. شاد و موفق و پاینده باشید . رفته بودم تمامش کنم تمام شدم! همیشه سخت ترین حادثه ها در ساده ترین ثانیه ها امان لحظه را می بُرند قربانی نشود اسماعیل من اشاره کن قربانی ات می شوم! تازه همین چند روز پیش فهمیدم میلادم ستاره ایست که نامش را خوشه ی کندوی عسل گذاشته ای... همیشه کویر خاطرم می آورد گلی را، که شاید هزاران سال دور از من چشم به راهم مانده... نگاهم کن ببین چه آسان اهلی می شوم! بوی دستانت عیدی کودکانه ایست که خیالم را عریان می کند در آغوش مردانه ات! رهایی قانون خوبی نبود! شمع و شراب و شب و شعر و شما می شود چشمهایتان را در ستاره ام جا بگذارید آقا ؟!؟ سالهایم که می گذرند سفید می شوند خاطراتم گوشه ی همین حیاط کهنه ی خواب آلود شراب هزار ساله ات عجیب مستم می کند مرد را در تو خلاصه می کنم عیدت مبارک مرد همیشه ی من !!! ناتانائیل سلام دوستای خوبم که تو ابن مدت تنهام نذاشتین و منو کلی شرمنده ی محبتای خودتون کردین. مدتی مریض بودم و بیمارستان. این شعر و اولین شب توی بیمارستان (لاله) نوشتم: - حالا از اینجا از پنجره ای که چندان هم بلند نیست برج میلاد دیگر آن ارتفاع همیشگی نیست! حالا دلم برای آن بالاها تنگ نمی شود برای چراغهایی که امشب فقط همین امشب برای من روشن می شوند حالا از این بالا انقدر دوری که چراغ خانه ات را پیدا نمی کنم انقدر دورم که چراغ خانه ام را پیدا نمی کنم ! خوشا به حال آسمان که همیشه آسمان است نه برجی که در پنجره ی همین بیمارستان نزدیک قاب می شود و می شود درست اندازه ی چشمان من ! شب میان انگشتانم ذوب می شود تو باشی چراغهای شهر هم باشد کسی هم باشد که بخواند "شهر من ’ من به تو می اندیشم " شراب هم باشد حال من هم ای ... کـَمَکی که خوب باشد زندگی به چه کارم می آید ؟!؟ راهی که مرا به ماه بخواند نمی شود از تو عبور نکند! شعر در دهانم می ماسد اشک روی گونه هایم ... و تو گوشه ی این اتاق پیر می شوی از نگاه کردن به دختری که نفسهایش به شماره می افتد از رد پای چشمانت! شب را به باران دعوت می کنم تو را به آغوشم آرام بخواب مرد من برج هنوز بیدار است ! ناتانائیل این شعر نیست حرف ساده است نگفته هایم چه بسیار آرزوهایم چه وسیع دستهایم چه کوتاه مدتهاست دیگر دلم نمی شکند تنگ نمی شود گوشه هایش چین نمی خورد می روم می رسم نمی رسم انقدر سرم را به دیوار نکوب بغلم کن خوابم می آید چراغها را که خاموش کردی چشمانت را روشن کن کسی در راه است که می دانم می رسد! پیشانیت که چین می خورد لحظه هایم ریش می شود گاهی فکر می کنم انگشت چیز خوبی است که تو را به زور بالا بیاورم! هی آقا ! می شود انگشتانت را امشب به من قرض بدهی ؟؟ می خواهم روی تنم بکشم حس غریبه ات را ! خاک مثل مرگ پروانه طعم گس خون می دهد درد مثل ادامه من در آغوش تو کشدار می شود تا طعم کلمات آب نکشیده ی کشدارت را نثار روح پر فتوح باکره ام کنی ! و آرام کش بیایی در تخت عصر جمعه ات ! دلم گرفته بود خودم را پرت کردم از پنجره ای که بلند کشیده بودمش! هر چه زور می زنم سقط نمی شوی ! آرام آرام قد می کشی در من آرام آرام می شوی خود من ! من من من دیگر خودم نیستم ! ناتانائیل دهانت جر خورد از بس فریاد زدی زندگیم جر خورد از بس سکوت کردم! بگذار یک عمر خیال کنم بد بازی نکردی نقش ات بد بود ! این روزها فکر می کنم شاید اوج تنهایی تکنفره سینما رفتن باشد شبها کنارت می خوابم روزها گم ات می کنم هزار شب ... هزار روز ... هنوز عادت نکرده ام به گم شدنت! خیلی بزرگ شده ام در تو جا نمی شوم ! تا می توانی دیر کن این روزها عجیب فهمیده ام دیر رسیدن خیلی بهتر از هرگز نرسیدن است ! سرت آنقدر بالاست که کافیست خلاص کنم تا بدون دنده برگردم به اول قصه! قصه مال تو پایانش را به من بسپار ! ناتانائیل پی نوشت : مهتاب خوبم ، مهتاب عزیزم، اگه اومدی اینجا یه نشونی از خودت برام بزار. من نمی تونم برات کامنت بزارم. دلم یه دنیاااااااااااااااااااا تنگته ! مثل تمام سالهای نیامده نیامدنت باشکوه تر است! حال می شود شعری نوشت از زنی که موهایش را کوتاه نمی کرد تا تو نوازش کم نیاوری! همیشه که هیچ... کاش گاهی به یادم باشی زندگی را به رخ من نکش من سالهاست مرده ام! بازی بی قاعده برد و باخت ندارد قرار بود قرارم باشی به دیوار تنم دست نکش حالم خوش نیست کاش گاهی در خیابان ببینمت سر بگردانی نبینی ام سر بگردانم فقط تو را ببینم هیچ می دانی میان پنج حس منطقی همیشه ششمین حس غیر منطقی ام دلتنگی بود !؟! گندیده ام مرداب شده ام هی ! تو که رفتی لااقل کمی مرا هم می زدی ! ناتانائیل بی ربط نوشت : به نظر شما بی شرفی نیست با تسبیحی که یکی بهت داده صلواتایی رو بفرستی که واسه دوری از خودش نذر کرده بودی ؟!! تاریک نباش از این روشن تر نمی شوم حتی اگر شعورت را قاب کنی روی تمام دیوارهای شهر! لحظه های با من بودن را جایی جا گذاشته ای، شاید توی جیب سمت چپ کتت جایی کنار تلفن که کاش کنار قلبت نبود حال می توانم یک عمر بگویم به خاطر قلبت بود که زنگ نمی زدم!!! که زنگ زدم از بس سیاه و سفید ماندم از بس رنگ چشمانت را دریغ کردی از بس تو بریدی و من دوختم از بس تو افتادی و من تمام بودنم شکست از بس خواستمت از بس می خواهمت از بس خواستنت عادتم شده مرد همیشه ی من... ناتانائیل برای عمویی که مهربان بود ، مهربان ماند و عجیب مهربان رفت ... امروز جمعه است. از خونه اومدیم بیرون که مثلا بچرخیم . نمی دونم چی شد که یه هو دیدم تو جاده بهشت زهرا هستیم . بهش گفتم : ببین چقدر غروب قشنگه ! بنفش ، نارنجی، زرد ، خاکستری ... گفتم دلم برای عمو تنگ شده ! بریم پیشش ! عموی خوبم حس کردم توی غروب دلگیر جمعه دلت عجیب گرفته . نمی دونم چرا چشماتو می دیدم که غمگینن ! تمام لحظه های رفتنت مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد. یاد شب آخری که تو خونه بودی و با تمام حال بدی که داشتی چقدر خوشحال شدی که من و بابا اومدیم پیشت . یاد فرداش که بردنت بیمارستان و تمام مدتی که مریض بودی و توی بیمارستان 15 روز طول کشید! یاد بابا که نیمه های شب وقتی بیدار می شدم می دیدم سر سجاده داره گریه می کنه و نمی دونستم چرا ؟! یاد مامان که وقتی ازش می پرسیدم می گفت : خب دلش گرفته عمو بیمارستانه ! و هیچ وقت تا روزای آخر نفهمیدم مشکل چی بوده . می دونستن تحملشو ندارم... یاد دختر عموی بزرگم که اون زمان توی آزمایشگاه کار می کرد و اولین باز خون عمو رو خودش آزمایش کرد و فهمید سرطان خون چیه ! یادمه از اون دختر پر شر و شور و خنده رو چیزی نمونده بود جز دو تا چشم گودافتاده و نگاههای مات ! لباش بسته بود تا روزی که عمو رفت بیمارستان و همه فهمیدن ! یاد عموی خوبم که من و بیشتر از همه دوست داشت . یاد اینکه بیشتر دوست داشت من دانشگاه قبول شم تا بچه های خودش ! یاد روزی که دانشگاه قبول شدم و همه قبل از تبریک بهم می گفتن : اگه عمو بود چقدر خوشحال میشد الان !!! یاد خرداد ماه که هر روز ظهر میومدم ملاقاتت و تا اون موقع مرگ برام تعریف نشده بود و فکر می کردم همه الکی ناراحتن ! مگه می شد تو بمیری ؟!! یاد روز آخر ! آخ ! خداااااااااااااااااا ... شیمی درمانی شده بودی واسه همین نمی تونستی ملاقات داشته باشی. همه رفتن . هیچ کدوم از 7 تا بچه ات نتونستن اون روز ببیننت. پایین تو سالن انتظار نشسته بودم که زن عمو گفت: عمو می خواد ببینتت! اومدم پیشت . به زور چشماتو باز کردی . بهم لبخند زدی و چشماتو بستی! اومدم بیرون! فردا صبحش کسی که پیشت بود می گفت از شب قبلش فقط به پنجره خیره شده بودی و ساعت 11 صبح 10 خرداد 1379 با یه لبخند واسه همیشه رفتی !!! آخ خداااا... دلم داره می ترکه ... آره ! امروز باز اومدم پیشت. هوا تاریک بود. یادم اومد هیچ جمعه ای نبود که به اهل فامیل سر نزنی با همون موتور قدیمی! یاد اینکه انقدر دوستت داشتم که همیشه دلم می خواست بپرم بغلت و محکم بوست کنم ولی از چشمای نجیبت خجالت می کشیدم. یاد بابا که همیشه تعریف می کرد وقتی کلاس پنجم دبستان بودی 1 سال تمام کار کردی تا بتونی عید برای خودت یه کت بخری. توی لیاس فروشی پسربچه ای رو دیده بودی که کت می خواست و پدرش پول نداشت براش بخره. تمام پولتو داده بودی به اون و اومده بودی بیرون. یاد تمام چیزایی که وقتی بهشون فکر می کنم می بینم واقعاً انسان نبودی . تو نمی تونستی مال همین زمین باشی. از آسمون اومده بودی ! آخ خداااااااااااااااا... دلم داهر می ترکه ! عموی خوبم ، عموی مهربونم ! چقدر دلم تنگته ! چقدر دلم تنگته ! ناتانائیل زندگی... آخ !!! دردم میاید! راستی تو یادت هست؟ من هیچ نمی دانم کجای شعرم درد می کرد!! انگار سالها بود پیاده شده بودی اما پشتم هنوز خم بود... ناخن به مرمر سیاه این غربت کشیدن طنین جیرجیر زمان می شود در گوش زمین که انگار سالهاست نمی چرخد! دیروز که رفتی غریبه شدم با تمام مردم شهر این روزها غروب خنجر تیزی است بر سینه ی بی واهمه ی من! یادم باشد یک شیشه اشکم را در چمدانت بگذارم شاید به کار بغضهایی بیاید که هیچگاه باز ... کدام حادثه از این بزرگتر که بی تو هنوز زنده ام ! مادرم ایمان دارد به قاصدک اینجا هیچ تلفنی... آنطرف عجیب مشغولی اینطرف عجیب آزادم ! هی ! قاصدک ای پیام-بر روزهای شیرین کودکی! باز هم تو را سر می بُرم پیش پای نیامدن عزیزی که هیچ خیال باز آمدنش نیست ! اه ! نوشتنم نمی آید شعربند شده ام ش ش ش ش ... ناتانائیل کاش زمان همان جا که ایستاده بود می مرد. کاش کش نمی آمد. خوب یادم هست. داشتم برایت قصه ی رویا را می خواندم ، سرم را در آب فرو برده بودم که دیدم سالهاست خوابیده ای! سرم در آب بود که دیدم سالهاست تماشایت می کنم. باران سکوت سرش نمی شود. وقتی می آید شب و روز نمی شناسد. کاسه ی بودنم پر شده است. فکر می کنم صبر من منهای چشمهای تو ، اندوه بی وقفه ای بیش نیست! تمام دنیا خوابیده بودند. کاش در تو حل شوم.چراغها را خاموش می کنم . روی تخت بودم که آب دریا تا زانو خیسم کرد . چشمهایم را که باز کردم شن بیرون میریخت ! دستهایت را که زیر چانه ات می گذاری خدا به من نزدیکتر می شود! پاشنه ی دنیا را از جا در آورده ایم که بیشتر بخوریم! بیشتر چاه های مستراح را پر کنیم ! بیشتر بدویم! بیشتر نرسیم ! بیشتر زنده بمانیم و کمتر زندگی کنیم ! و شاید بیشتر فکر کنیم ! حالا که خوب فکر می کنم اصلا تا به حال فکر نکرده ام ! هرچه بگویی همان می شود. این را سالها بعد فهمیدم. شعر که هیچ! از تو چه پنهان مدتی است مشق شب می نویسم ! اسمت چه بود ؟ چرا یادم نمی آید ؟ روزی که رفتی هنوز نمی دانم گریه کردی بودی یا می خواستی بخندی ! شده بودی شاهکار داوینچی ! گفتم : سری را که درد نمی کند... دیدم سَرَم، سر جایش نیست ! دیدم دستهایم سیاه سیاه شده ! خوابهایم را که اندازه بگیرم ، درست هم قد و قواره ی توست! می خواهم استفراغ کنم. آدمها رابالا بیاورم ! دستهایت را که زیر چانه میزنی ، چقدر شبیه خدا می شوی !!! وقتی مبهمی بیشتر دوستت دارم . خوب یادم هست . من که روی تخت بودم ! چطور تا زانو در آب فرو رفتم ؟! چشمهایم را که باز کردم ، بیرون ریختی ! اصلا از کجا معلوم ؟ شاید برگردی ... "ناتانائیل"



| Design By : Night Skin |

