سمفونی مردگان

سلام. من ناتانائیل هستم. فقط می خواستم برای بعضی از دوستان که برخی از شعرها یا ترانه ها رو که حتی زیرش نام نویسنده یا خواننده اون هست و فکر می کنند به من تعلق داره بگم که منبعد تنها نوشته هایی که در زیر اونها نام ناتانائیل ثبت می شه نوشته ی خودم هست .

دهانت جر خورد از بس فریاد زدی

زندگیم جر خورد از بس سکوت کردم!

بگذار یک عمر خیال کنم بد بازی نکردی

نقش ات بد بود !

این روزها فکر می کنم

شاید اوج تنهایی

تکنفره سینما رفتن باشد

شبها کنارت می خوابم

روزها گم ات می کنم

هزار شب ...

هزار روز ...

هنوز عادت نکرده ام به گم شدنت!

خیلی بزرگ شده ام

در تو جا نمی شوم !

تا می توانی دیر کن

این روزها عجیب فهمیده ام

دیر رسیدن خیلی بهتر از هرگز نرسیدن است !

سرت آنقدر بالاست

که کافیست خلاص کنم

تا بدون دنده برگردم به اول قصه!

قصه مال تو

پایانش را به من بسپار !

                                                       ناتانائیل

 

پی نوشت : مهتاب خوبم ، مهتاب عزیزم، اگه اومدی اینجا یه نشونی از خودت برام بزار. من نمی تونم برات کامنت بزارم. دلم یه دنیاااااااااااااااااااا تنگته ! ناراحت

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/۱٩ساعت ٧:٥۳ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

مثل تمام سالهای نیامده

نیامدنت باشکوه تر است!

حال می شود شعری نوشت

از زنی که موهایش را کوتاه نمی کرد

تا تو نوازش کم نیاوری!

همیشه که هیچ...

کاش گاهی به یادم باشی

زندگی را به رخ من نکش

من سالهاست مرده ام!

بازی بی قاعده

برد و باخت ندارد

قرار بود قرارم باشی

به دیوار تنم دست نکش

حالم خوش نیست

کاش گاهی در خیابان ببینمت

سر بگردانی نبینی ام

سر بگردانم فقط تو را ببینم

هیچ می دانی میان پنج حس منطقی

همیشه ششمین حس غیر منطقی ام دلتنگی بود !؟!

گندیده ام

مرداب شده ام

هی !

تو که رفتی

لااقل کمی مرا هم می زدی !

                                                                            ناتانائیل

 

بی ربط نوشت : به نظر شما بی شرفی نیست با تسبیحی که یکی بهت داده صلواتایی رو بفرستی که واسه دوری از خودش نذر کرده بودی ؟!!

نوشته شده در ۱۳٩٠/۱٠/٤ساعت ٩:٥۸ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

تاریک نباش

از این روشن تر نمی شوم

حتی اگر شعورت را قاب کنی

روی تمام دیوارهای شهر!

لحظه های با من بودن را

جایی جا گذاشته ای،

شاید توی جیب سمت چپ کتت

جایی کنار تلفن

که کاش کنار قلبت نبود

حال می توانم یک عمر بگویم

به خاطر قلبت بود که زنگ نمی زدم!!!

که زنگ زدم

از بس سیاه و سفید ماندم

از بس رنگ چشمانت را دریغ کردی

از بس تو بریدی و من دوختم

از بس تو افتادی و

من تمام بودنم شکست

از بس خواستمت

از بس می خواهمت

از بس خواستنت عادتم شده مرد همیشه ی من...

                                                   ناتانائیل

 

 

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٩ساعت ۱:۳۸ ‎ب.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

برای عمویی که مهربان بود ، مهربان ماند و عجیب مهربان رفت ...

 

امروز جمعه است. از خونه اومدیم بیرون که مثلا بچرخیم . نمی دونم چی شد که یه هو دیدم تو جاده بهشت زهرا هستیم . بهش گفتم : ببین چقدر غروب قشنگه ! بنفش ، نارنجی، زرد ، خاکستری ...

گفتم دلم برای عمو تنگ شده ! بریم پیشش !

عموی خوبم حس کردم توی غروب دلگیر جمعه دلت عجیب گرفته . نمی دونم چرا چشماتو می دیدم که غمگینن !

تمام لحظه های رفتنت مثل یه فیلم از جلوی چشمام رد شد. یاد شب آخری که تو خونه بودی و با تمام حال بدی که داشتی چقدر خوشحال شدی که من و بابا اومدیم پیشت . یاد فرداش که بردنت بیمارستان و تمام مدتی که مریض بودی و توی بیمارستان 15 روز طول کشید! یاد بابا که نیمه های شب وقتی بیدار می شدم می دیدم سر سجاده داره گریه می کنه و نمی دونستم چرا ؟! یاد مامان که وقتی ازش می پرسیدم می گفت : خب دلش گرفته عمو بیمارستانه ! و هیچ وقت تا روزای آخر نفهمیدم مشکل چی بوده . می دونستن تحملشو ندارم...

یاد دختر عموی بزرگم که اون زمان توی آزمایشگاه کار می کرد و اولین باز خون عمو رو خودش آزمایش کرد و فهمید سرطان خون چیه ! یادمه از اون دختر پر شر و شور و خنده رو چیزی نمونده بود جز دو تا چشم گودافتاده و نگاههای مات ! لباش بسته بود تا روزی که عمو رفت بیمارستان و همه فهمیدن !

یاد عموی خوبم که من و بیشتر از همه دوست داشت . یاد اینکه بیشتر دوست داشت من دانشگاه قبول شم تا بچه های خودش ! یاد روزی که دانشگاه قبول شدم و همه قبل از تبریک بهم می گفتن : اگه عمو بود چقدر خوشحال میشد الان !!!

یاد خرداد ماه که هر روز ظهر میومدم ملاقاتت و تا اون موقع مرگ برام تعریف نشده بود و فکر می کردم همه الکی ناراحتن ! مگه می شد تو بمیری ؟!!

یاد روز آخر ! آخ ! خداااااااااااااااااا ... شیمی درمانی شده بودی واسه همین نمی تونستی ملاقات داشته باشی. همه رفتن . هیچ کدوم از 7 تا بچه ات نتونستن اون روز ببیننت. پایین تو سالن انتظار نشسته بودم که زن عمو گفت: عمو می خواد ببینتت! اومدم پیشت . به زور چشماتو باز کردی . بهم لبخند زدی و چشماتو بستی! اومدم بیرون!

فردا صبحش کسی که پیشت بود می گفت از شب قبلش فقط به پنجره خیره شده بودی و ساعت 11 صبح 10 خرداد 1379 با یه لبخند واسه همیشه رفتی !!!

آخ خداااا... دلم داره می ترکه ...

آره ! امروز باز اومدم پیشت. هوا تاریک بود. یادم اومد هیچ جمعه ای نبود که به اهل فامیل سر نزنی با همون موتور قدیمی!

یاد اینکه انقدر دوستت داشتم که همیشه دلم می خواست بپرم بغلت و محکم بوست کنم ولی از چشمای نجیبت خجالت می کشیدم.

یاد بابا که همیشه تعریف می کرد وقتی کلاس پنجم دبستان بودی 1 سال تمام کار کردی تا بتونی عید برای خودت یه کت بخری. توی لیاس فروشی پسربچه ای رو دیده بودی که کت می خواست و پدرش پول نداشت براش بخره. تمام پولتو داده بودی به اون و اومده بودی بیرون.

یاد تمام چیزایی که وقتی بهشون فکر می کنم می بینم واقعاً انسان نبودی . تو نمی تونستی مال همین زمین باشی. از آسمون اومده بودی !

آخ خداااااااااااااااا... دلم داهر می ترکه !

عموی خوبم ، عموی مهربونم ! چقدر دلم تنگته ! چقدر دلم تنگته !ناراحت

                                                                    ناتانائیل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٩/۱٢ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

زندگی...

آخ !!!

دردم میاید!‏

راستی تو یادت هست؟

من هیچ نمی دانم کجای شعرم درد می کرد!!

انگار سالها بود پیاده شده بودی

اما پشتم هنوز خم بود...

ناخن به مرمر سیاه این غربت کشیدن

طنین جیرجیر زمان می شود

در گوش زمین

که انگار سالهاست نمی چرخد!‏

دیروز که رفتی

غریبه شدم‏ با تمام مردم شهر

این روزها غروب خنجر تیزی است

بر سینه ی بی واهمه ی من!‏

یادم باشد یک شیشه اشکم را در چمدانت بگذارم

شاید به کار بغضهایی بیاید

که هیچگاه باز ‏...

کدام حادثه از این بزرگتر که بی تو هنوز زنده ام !

مادرم ایمان دارد به قاصدک

اینجا هیچ تلفنی...

آنطرف عجیب مشغولی

اینطرف عجیب آزادم !

هی ! قاصدک

ای پیام-بر روزهای شیرین کودکی!‏

باز هم تو را سر می بُرم

پیش پای نیامدن عزیزی که هیچ خیال باز آمدنش نیست !

اه !

نوشتنم نمی آید

شعربند شده ام

ش ش ش ش ‏...

                                          ناتانائیل

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٢٧ساعت ۳:٢٦ ‎ب.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

کاش زمان همان جا که ایستاده بود می مرد. کاش کش نمی آمد. خوب یادم هست. داشتم برایت قصه ی رویا را می خواندم ، سرم را در آب فرو برده بودم که دیدم سالهاست خوابیده ای! سرم در آب بود که دیدم سالهاست تماشایت می کنم. باران سکوت سرش نمی شود. وقتی می آید شب و روز نمی شناسد. کاسه ی بودنم پر شده است. فکر می کنم صبر من منهای چشمهای تو ، اندوه بی وقفه ای بیش نیست! تمام دنیا خوابیده بودند. کاش در تو حل شوم.چراغها را خاموش می کنم . روی تخت بودم که آب دریا تا زانو خیسم کرد . چشمهایم را که باز کردم شن بیرون میریخت ! 

دستهایت را که زیر چانه ات می گذاری خدا به من نزدیکتر می شود! پاشنه ی دنیا را از جا در آورده ایم که بیشتر بخوریم! بیشتر چاه های مستراح را پر کنیم ! بیشتر بدویم! بیشتر نرسیم ! بیشتر زنده بمانیم و کمتر زندگی کنیم ! و شاید بیشتر فکر کنیم !

حالا که خوب فکر می کنم اصلا تا به حال فکر نکرده ام ! هرچه بگویی همان می شود. این را سالها بعد فهمیدم. شعر که هیچ! از تو چه پنهان مدتی است مشق شب می نویسم ! اسمت چه بود ؟ چرا یادم نمی آید ؟ روزی که رفتی هنوز نمی دانم گریه کردی بودی یا می خواستی بخندی ! شده بودی شاهکار داوینچی ! گفتم : سری را که درد نمی کند... دیدم سَرَم، سر جایش نیست ! دیدم دستهایم سیاه سیاه شده ! خوابهایم را که اندازه بگیرم ، درست هم قد و قواره ی توست! می خواهم استفراغ کنم. آدمها رابالا بیاورم !

دستهایت را که زیر چانه میزنی ، چقدر شبیه خدا می شوی !!! وقتی مبهمی بیشتر دوستت دارم . خوب یادم هست . من که روی تخت بودم  ! چطور تا زانو در آب فرو رفتم ؟! چشمهایم را که باز کردم ، بیرون ریختی !

اصلا از کجا معلوم ؟ شاید برگردی ...

                                                                 "ناتانائیل"

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/۸ساعت ٩:٠٢ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

سلام

چقدر امروز قشنگه ! دلم هوای سارا (بهترین دوستمو) کرده که مثل همیشه زیر بارون قدم بزنیم و داد بزنیم :

بارونو دوست دارم هنوز

چون تو رو یادم میاره

حس می کنم پیش منی

وقتی که بارون می باره

بارون و دوست دارم هنوز

بدون چتر و سر پناه

وقتی که حرفای دلم

جا می گیرن توی یه آه ...

شونه به شونه می رفیتم ، من و تو تو جشن بارون

حالا تو نیستی و خیسه ، چشمای من و خیابون

بارون و دوست داشتی یه روز

عزیز هم پرسه ی من

بیا دوباره پا به پام

تو کوچه ها قدم بزن ...

 

هییییییییییییییییییییییییی... چه روزایی داشتیم ... برف ... داراباد.. سیاوش ... مه ...

 

باران پشت باران

این همه از کجا آب می خورد؟!

لباسهای خیس فرشته هاست

که روی بند رخت آسمان تاب می خورد ...

 

روز پاییزیِ بارونیتون شاد شاد باشه ! و پر از خاطره...

نوشته شده در ۱۳٩٠/۸/٤ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |

کنار روزهایم

در امتداد باورم

کسی به بلوغ می رسد

لبریز از صدای شرشر باران!

تمام ِ من ، تنها لحظه ی گنگی در توست !

برف ، آرام آرام می نشیند

روی پشت بام روح من !

بلند ِ بلند ، بلند می شوم

زنی می شوم که با گرگها می رقصد

تمام ستاره های دنیا خاموش می شوند

و چشم های تو

شهوت صحنه ی شب را بارور می کنند ...

دیشب باردار شدم

از جاده ای که هیچ مردی به خود ندیده بود

فریب می خورم

گم می شوم

هیچگاه فرار را بر قرار ترجیح نداده ام!

خوب است اینبار صمیمانه بمیرم...

کوتاه ِ کوتاه ، خم می شوم

انگار شراب تو

در من جا می افتد

و رودخانه ی خونی که

از گرمای رحم من شروع می شود...

آغوشت کو ؟

چقدر خوب است اینبار صمیمانه بمیرم ...

                                                           ناتانائیل

نوشته شده در ۱۳٩٠/٧/٢٦ساعت ۱۱:٥٤ ‎ق.ظ توسط ناتانائیل نظرات () |


Design By : Night Skin